تبليغاتX
اینجا بهشت نیست
اشعار کوتاه و بلند
 آدم برفی
روزهایی در سال

ستاره های ریز روشنی از آسمان می آیند

توی کوچه های شهر

کنار هم می نشینند ، ترانه می خوانند

و رد پاهای غریبی به انحنای راه

چهل بار ناپدید می شوند

مغزم دستور می دهد ،

 گلبولهای قرمز بیشتری به قسمت آسیب پذیر بیایند

وقتش رسیده کلید لمست کند

گلوله ی آتشین لبانت

تکه های بلورین یخ را

از سر انگشتانم می زدایند

اینگونه است که انار می شوم ، سرخِ سرخ

جنگجویان کوچکی درگهای من

با شاخه های سیاه و متورم ساقهایت

آماده ی نزاع می شوند

پیروزی ، سهم سرباز قسم خورده ایست

که با دستهای پهن مردانه اش

مین ها را جا بجا می کند

حرفها هراسان پا به فرار می گذارند

بچه های همسایه را هرگز نمی بخشم

آدم برفی بزرگی ساخته اند

روی ، نشانه های خیس نیامدنت

و مجبورم می کنند ، با خونسردی

دکمه ی سیاهِ پیراهنت را

جای یکی از چشمهایش بکارم ... !

 

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 ابهام
پنج یا شش ساله بودم

تصمیم گرفتم بعدها

گوسفند فربه ای شوم

شاید شیرم برای تمام نوزادان سر راهی کفایت کند

خواهر کوچکم شیشه ی پنجره را شکست

و مادر کف دستش را نثار گردنم کرد

نه ساله که بودم

کسی هر روز صبح آب چاه محله مان را با دستهایش گل آلود می کرد

و دهکده ی کوچکمان دچار کمبود آب می شد

آنوقت من مجبور بودم نهنگ بزرگی باشم

تا شاید یک هزارم آب دریا را

به آبادی بیاورم

برادرم پولهای پدر را صدقه می داد

من مستحق تر می شدم

فکر می کنید برای شام چه خورده بودم ؟

بیست و یک ساله که شدم

خواستم بار دیگر که متولد می شوم

 زرافه باشم

تا دستهای بیشتری را وبال گردنم کنم

حالا سالهاست که زندگی را عاصی کرده ام

حتی خودم هم نمی دانم چه جانوری هستم

هر روز صبح

از بلند ترین نقطه ی تنم

حیوانات و انسانهای زیادی

به پایین

سرازیر می شوند ... !!!!!!!
|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 مرگ
در جدالِ با  دیواره ها

زمان متوقف نمی شود ! 

آنروز،  در میان دواتی سرخ

خودنویسها به  من  اندیشیدند  .

کلمات به شکلی عجیب رگهایم را مکیدند

سطرها فاتحانه ته مانده ام را به جلو هل دادند .

و تن ،

چه سرزمین غریبی  ست

هیچکس ، پیش از آن نپرسید

می خواهم فتحش کنم یا نه ؟

من جیغ کشیدم ، پرستار خندید

و زنی به فراغت رسید      

 

#

 

آموختم ، روی پاهایم بایستم

راه بروم ، بدوم

و روزها یکی پس از دیگری

زیر پای لذتها مچاله شوم

تا نقطه ی انزال مردی که سالهاست ،

ذرات معلق خاک را به خود می خواند .

هرگز ، ندیده ام کسی اینگونه گندمزار تنش را

به نوازش داسها بسپارد .

خندیدم ، گریستم

سر کلاف سالها را

از هر روزنه ای عبور دادم

وسرود ملی را بارها

در گورستان گلویم ، با نتها به دارآویختم .

امروز بهار را

پشت سرم خراب می شوم

 

وحالا بیست و نه بار متوالی ست   

         

                          در ماه و روزی  معین

                        

                                     مادرم مرا از یاد می برد ... !

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 ادا
در گذر از دو سوی بندهای ساعت

سالهاست سنگینی چرخ دنده هایی را متحمل می شویم

که عقربه ها را به سرعت هدایت می کنند

گیر می کند پاهایمان

به قفلی که بر لبها زده ایم

***

در عصر آمیزش کلاغ و کبوتر

شب که پلکهاش را بر هم نهاد

می برم خوابهاش را بر سر انگشتانم

تو ، هی فکر کم کردن روی برادر تحمیلی ات باش

و من ، رد می کنم حق را به جناح چپ یا راست

دینی ست بر گردنمان

که باید ادا شویم

مثل صورتکهای دو گانه ی تله تئاتر

کلاغها

قار قار ، می خندند

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 تکرار

تو نبودی که باران زد ، بر اعصاب کویری ام

چشمهایم ، خیره

به رنگین کمان که روی پل

راز گل سرخ سهراب افشا می شود

و مردی در ساعتی کور

از خواب زنگ زده اش

بیدار ،

 می شود

بیایی ؟

عصایش را بر می دارد

و می برم دستهایم را آنجا که

روی گونه ات ، بکشم

ابری

چقدر می خوابی ؟

ببین ، بی تو تکرار می شوم

در روزمره گی ِ زاد و ولدِ کتابهای ِ

چاپ نمی شوندِ سالی که در آنیم

روزها

خاک می خورند

تکرار می شوند با خیابانی

که زیر هفت رنگ متفاوت

لباس خواب حریرش را می درد

و همخوابه می شود با هر رهگذری

 تا ناکجا ... بدون چتر

شعر می نوشند

خواب می مانند

ساعتها

تا بشنوم ، صدای

کفشهای کهنه ی کسی را

که پایش پیچ خورده ی مرداب است

حالا ، دستهایت را باز کن

آنقدر

ریه هایم پر شود

از دود و درد

پاهایی عمود بر زمین

که دویدن را

خوب می رقصی !

آسمان ، شهرمان

می خندد ، هنوز

راستی ، یادم آمد

در انجمنی با شاعران هر چهار شنبه

من ، تو

و خدا ،

نکند ، خوابیده باشیم ؟

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 از زنده یاد مهدی پهلوان پور

ابر از دهان ناودان می ریخت

غروب روی بانک ملی نشسته بود

 


زبان ناودان ریشه اش دریاست                 تنش ابر

مرمر ها از اعتبار دیوار افتاده اند

کودکی از خشتک آسمان خراش

 و پاییز درختها را به گریه می انداخت

 


سگی سیاه زخم های بانک ملی را می لیسید

و رئیس خاطرات سگش را شکار

و شرح می دهد                   برای کارمندان

یک ردیف سرو                  کلاغ چشم شب

و قارقاری آویزان از شاخه ترک بر می داشت

    

صبح است

و شهردار صبحانه اش را اره  می کند .

 

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در چهارشنبه یازدهم دی 1387  |
 از زنده یاد مهدی پهلوان پور

اینجا بهشت نبوده

فقط دخترکی به شکل خیال

آسمان را با چشمهاش آبی کرده

و دستهاش

روی چشمهام جا مانده

می خواهم آنجا که می آیم

به شکل خیال نباشد

لبهایم می سوزد                بسوزد

این چای چقدر تلخ با تمام قهوه ای ها قهر است

 

دیوانه باشم

یا ساعتی که نمی دود

فرقی نمی کند

بالا نمی آورم

دستهام را آنقدر که

گم شوند

 شانه هایم

میان شانه ها ی

دخترکی که بوی گمی دارد

حتما ساعت باید

                گذشته باشد

که همه کوکو می کنند

کو کو     کو کو

که از هر کجا که آمده باشی

دیوانه می کنی

برفها را هم

آب می شوم

می شوی           آب می شوند

دیوانه برف مانده             تا

آفتاب

کو کو       زمان برسد

خودشان به هر کجا که بخواهند

نخواهند رفت

که زمانی که         کو کو می کنند

دخترکی واقعی در خیال

از خانه به خیابان

در حوض

چیزی از جهان نمانده جز ...

همیشه دیوارها خداحافظی  را

یادم نمی آید

هر چقدر می خواهی

کو کو کن .

 

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 ا زمهدی پهلوان پور عزیز

من مست چشمهای تو آینه

یک شب خیال در سرم

دریای چشمهای تو طوفان

دریا غروب بود

در کوچه مست قدم زد

بادی که رد پای تو را باد می نمود

انسان وجود مطلق مشکوک

در قرن بازی کشف ها

با کفشهای کتانی

با سینه ریزی از مس و آهن

هی می دوید ، تا انتهای کوچه و دیوار

مردم تمام ندیدن

مردم تمام نشنیدن

 در شهرمن با کفش های گلی

هی راه می روم

هی فکر می کنم که زمین

یک سیب آبی متمایل به مشکی است

یک ذره ، هی ذره اینطرف   هی ذره آنطرف

هی ذره غرق            هی ذره التماس

من مست

کوچه مست

بهار مست

یکشب خیال در سرم

آمد .

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 شعری از مهدی پهلوان پور عزیز
خفاشها

توی تاریکی سرم

از رگی که محل یاد آوری خاطرات است

برعکس آویزان می شوند

خون می مکند

جیغ می کشند

و جفت گیری می کنند

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در شنبه بیستم مهر 1387  |
 خدا هم می دوید

اسفند ماه بود آخرين ماه سال از فصل زمستان ، ننه سرما كوله بارش

 را بسته بود ومهياي رفتن ! وقت وقت بهار دلها بود و فصل

شكوفايي عشق . نمي دانست چرا با تو آشنا شد ؟

آنروز صبح خورشيد با رنگي نپريده از پشت كوههاي مسخ شده ي

مشرق چيزي برايش به ارمغان آورده بود ، چيزي شبيه تو ...

تمام روز به تو فكر مي كرد ، به تو و اجزايت ، سلولهايت ، به تو و

چشمهايت ، دوچشم قهوه اي شفاف .

خورشيد كه ميرفت ماه نمايش اعجاز انگيزش را از سر گرفت ، كرمي

 روي درخت مي لوليد و با تمام برگها عشق بازي مي كرد و ستاره ها

 جفت جفت ، جفت گيري مي كردند وقطره اي نور متولد مي شد .

دست پيش برد وخوشه اي چيد ، كنار صندليش گذاشت درست جايي

كه روز اول آشنايي نشسته بودي ، پر نشد ، تكرار كرد ، باز هم پر

نشد .

با خشونت ستاره ها را پس زد ، اين همه ستاره به چه كاري مي آمد

 ؟ گوشه اي از زمين نوراني شد .گربه ي كوري يك جفت چشم براي

خود برداشت حالا لاشه ي جوجه ي مرده ي كنار تير برق را مي ديد !

باد ماه را تكان مي داد قورباغه اي روي انگشت شصت پاي چپش

 ناليد :

( همسرم سال گذشته  با پسر عمويم فرار كرد ) قلبش به درد آمد ،

 دندان روي جگر گذاشت طعم قارچ كباب شده مي داد آنهم از نوع

سمي .

چانه اش را با تو مانينه روي رويايت گذاشت چشم هايش را آرام

بست وخوابيد تا بيد با شاخه هاي بلندش باد را به بازي بگيرد .

چشمهايش را كه مي گشود ، خورشيد از پشت پلكهايش طلوع كرد ،

 قاصدكي عطر تنت را از كنار بيني اش به يغما برد .

بلند شد روسريش را صاف كرد ، پنجه بر رد پاي واقعي قاصدك ساييد

 ، بي فايده بود قاصدك دور و دورتر مي شد وعطر تورا با خود مي برد .

آرام زير لب زمزمه كرد :

 « اگر نيايي ماهيها آب مي شوند »

وشدند .

آرام بروي صندلي نشست اشك توي چشمهايش مي دويد ، اين دوي

ماراتن جايزه اي نداشت فقط كساني كه علاقه مند بودند مي توانستند

 در آن شركت كنند واو بود ... !

اشكها مي دويدند ، قاصدك مي دويد وعطر تنت را مي دواند رهگذران

مست مي شدند و مست بالا وپايين مي پريدند  ، باد مي دويد ، او

 مي دويد و ديگر حتي خدا هم مي دويد .

با پاهايي كه هيچكس نمي ديدشان ... !

|+| نوشته شده توسط طاهره کارخانه در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 
 
بالا