اسفند ماه بود آخرين ماه سال از فصل زمستان ، ننه سرما كوله بارش
را بسته بود ومهياي رفتن ! وقت وقت بهار دلها بود و فصل
شكوفايي عشق . نمي دانست چرا با تو آشنا شد ؟
آنروز صبح خورشيد با رنگي نپريده از پشت كوههاي مسخ شده ي
مشرق چيزي برايش به ارمغان آورده بود ، چيزي شبيه تو ...
تمام روز به تو فكر مي كرد ، به تو و اجزايت ، سلولهايت ، به تو و
چشمهايت ، دوچشم قهوه اي شفاف .
خورشيد كه ميرفت ماه نمايش اعجاز انگيزش را از سر گرفت ، كرمي
روي درخت مي لوليد و با تمام برگها عشق بازي مي كرد و ستاره ها
جفت جفت ، جفت گيري مي كردند وقطره اي نور متولد مي شد .
دست پيش برد وخوشه اي چيد ، كنار صندليش گذاشت درست جايي
كه روز اول آشنايي نشسته بودي ، پر نشد ، تكرار كرد ، باز هم پر
نشد .
با خشونت ستاره ها را پس زد ، اين همه ستاره به چه كاري مي آمد
؟ گوشه اي از زمين نوراني شد .گربه ي كوري يك جفت چشم براي
خود برداشت حالا لاشه ي جوجه ي مرده ي كنار تير برق را مي ديد !
باد ماه را تكان مي داد قورباغه اي روي انگشت شصت پاي چپش
ناليد :
( همسرم سال گذشته با پسر عمويم فرار كرد ) قلبش به درد آمد ،
دندان روي جگر گذاشت طعم قارچ كباب شده مي داد آنهم از نوع
سمي .
چانه اش را با تو مانينه روي رويايت گذاشت چشم هايش را آرام
بست وخوابيد تا بيد با شاخه هاي بلندش باد را به بازي بگيرد .
چشمهايش را كه مي گشود ، خورشيد از پشت پلكهايش طلوع كرد ،
قاصدكي عطر تنت را از كنار بيني اش به يغما برد .
بلند شد روسريش را صاف كرد ، پنجه بر رد پاي واقعي قاصدك ساييد
، بي فايده بود قاصدك دور و دورتر مي شد وعطر تورا با خود مي برد .
آرام زير لب زمزمه كرد :
« اگر نيايي ماهيها آب مي شوند »
وشدند .
آرام بروي صندلي نشست اشك توي چشمهايش مي دويد ، اين دوي
ماراتن جايزه اي نداشت فقط كساني كه علاقه مند بودند مي توانستند
در آن شركت كنند واو بود ... !
اشكها مي دويدند ، قاصدك مي دويد وعطر تنت را مي دواند رهگذران
مست مي شدند و مست بالا وپايين مي پريدند ، باد مي دويد ، او
مي دويد و ديگر حتي خدا هم مي دويد .
با پاهايي كه هيچكس نمي ديدشان ... !
|
+| نوشته شده توسط
طاهره کارخانه در شنبه سیزدهم مهر 1387
|