|
خواستم از اکسیژنها که مثل ترن تو ریه هام میان و میرن مرخصی بگیرم اما دریغ و درد که زندگی تعطیل نیست!
|
چون پیچکی از داربست چوبی
پر می کشم از پیله ی پارچه ای ام
حلقه ای می شوم پیرامونت
می میرانیم در حاشیه ی متن
و تکثیر می شوم لابلای انگشتانت
سالهاست
سیاه شده اند در چشمانم
تصویر غمگین میان قاب
زندگی یک روزه ی سنجاقکها
روانپریشی دخترکی کاغذی
یا نیمرخ ماتزده ی تصویر بردار
می گذریم چون زمان فراموشی
و دستهایمان
عقربه هایی که گاهی از کنار هم
گذشتن را تکرار می کنند
نه ...
دوستت ندارم !
تو تنها اتفاق نیفتاده ی سطرهایی که می افتی روی تنم
ساعت صفر که شود از حرکت می ایستیم
و حرفهای نانوشته ی این روایت ...
زمان متوقف نمی شود !
آنروز، در میان دواتی سرخ
خودنویسها به من اندیشیدند .
کلمات به شکلی عجیب رگهایم را مکیدند
سطرها فاتحانه ته مانده ام را به جلو هل دادند .
و تن ،
چه سرزمین غریبی ست
هیچکس ، پیش از آن نپرسید
می خواهم فتحش کنم یا نه ؟
من جیغ کشیدم ، پرستار خندید
و زنی به فراغت رسید
#
آموختم ، روی پاهایم بایستم
راه بروم ، بدوم
و روزها یکی پس از دیگری
زیر پای لذتها مچاله شوم
تا نقطه ی انزال مردی که سالهاست ،
ذرات معلق خاک را به خود می خواند .
هرگز ، ندیده ام کسی اینگونه گندمزار تنش را
به نوازش داسها بسپارد .
خندیدم ، گریستم
سر کلاف سالها را
از هر روزنه ای عبور دادم
وسرود ملی را بارها
در گورستان گلویم ، با نتها به دارآویختم .
امروز بهار را
پشت سرم خراب می شوم
وحالا بیست و نه بار متوالی ست
در ماه و روزی معین
مادرم مرا از یاد می برد ... !
********************************************************************
پ ن : برای تولد بیست و نه سالگی ام ( ۱۰ تیر ۸۸ )
من نگاه می کردم
تو در بی تفاوتی ات غرق می شدی
نه طیفهای متنوع چشم هایم
نه سنگهای سخت ریز و درشت
نه پاهایم که شلاق می شدند بر کمر جاده ها
نه قطره های خون که لخته می شدند روی پیراهنم
چقدر کوتاه بود
من تقسیم می شدم
تو در حال چیدن اجزایم بودی
به خیابان می رفتی و می گذاشتی ابرها
دردهایشان را
اشک بریزند روی شانه هایت
که هر لحظه سبزه ها
ریز
ریز
موسیقی شوند با باد
روی پوستم که من
ذره
ذره
آب شوم و خورشید بخارم کند
چقدر کوتاه بود
سالهای انتظار را کشیده بودم روی سرم
و خواب را پنهان کرده بودم
لای جورابهای خسته ام
تا تو پاهایم را پیدا کردی
چقدر کوتاه بود ...
مثل پیراهنت
هنگامی که
تو را
در آغوش می کشد ... !
پ ن : این کار تقدیم می شه به دوست عزیزم
الهام خوشدل
به خاطر علائق و درد مشترک ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی با مدادی سیاه
استخوانهای باریک انگشتانت را مضراب می ساختند
برای تنم ، ترانه می شدم
و نخ ها را
از لای درزهای گوشه ی لبانت
بیرون می کشیدم و با خود می بردم
که کوک بزنم
به لباسهای مندرس کودکی هایم
بادبادکی را
که به واژه های متورم این سالهای حجیم ، زبان دراز می کرد
ترک مغزم می بندم
تا خواب نوجوانی هایم سبک تر شود
درد می شوم
در خیابانی که خطوط منقطع اش
باسرعتی عجیب در دوئلی خونین
قدم هایشان را به جهتی شمارش می کنند که
چقدر زود
کوچک شدیم
حتی وقت نداشتیم
که نان بیاوریم و کباب ببریم
زمان می دوید و ما
لی لی کنان تا ته کوچه می رفتیم
و گونه هایمان ،
هر چقدر گر می گرفتند
سرخ نمی شدند
گوزنهایی گریزپا
که با شاخهایشان
می مکند چکیده ی ابرها را
بالا می آورند
روی سنگ فرش خیابانها
بر سر هر بیغوله ای
برگها
به رقصهای محلی دعوتشان می کنند
به شرابی دست ساز
وقیحانه
پلک می زنند مست می شوند
و شبها
چندین بار خرامان خرامان
به خوابهای خاکستری می خزند
بی شرم تر از جادکمه ها
گاهی می بلعند موجودی را
تا به آرامش برسند
نمادی هستند شاید از یک من ...
وقتی با ناخنهای رنگی
می خراشند پوست فرار باد را !
و فصلها با خود فکر می کنند
آیا بادهای سردرگم این شهر
ظرفیت جابجایی چند بی ریشه را دارند ؟!
ماه ، فرم عجيبي دارد
شكل ۱۴ هفتگي ِ سقط مي شود !
سطل زباله هاي
گرسنه تر از هميشه
مردي را با شكم بر آمده
و دندانهاي خون آلود
از پاهايش به دار آويخته اند
در گوش من
درد ، صوت دارمي دارد
ملودي ِ ( تنها صداست كه مي ماند ... )
در هر زماني
به موجوديت طعنه مي زند
در دست من
كوچكترين ذرات معلق هواي لبخند ها
به سهمگين ترين طوفانها بدل مي شوند
شبها اگر خوابت نمي برد
به ضيافت اشكهايم بيا
و از ياد ببر
كسي را
كه گاهي ،
دلش براي سطل زباله ها تنگ مي شود !
من کسی نیستم
مثل برف پاک کن ها
که چپ و راست می روند
و خرده نمی گیرد کسی
به انتخاب مسیرشان
و هیچ چیز
مرا به هیچ چیز وصل نمی کند
تا سرگردان شود این مفعول بی واسطه
نه من کسی نیستم
مثل قاصدکها
رها بوده ام که باد را به زانو در آورم
بارانزده هم که شوم
کسی نیستم
و نمی شود به بند رختی
در خانه آویزانم کرد
من کسی نبودم
وقتی رسما نوشته شدم
کسی هم نخواهم بود
آنگاه که فاتحانه
در کتابچه ی تاریخ آریا قدم می زنم
بی آنکه سطری شوم
بی هویت
خواهم نشست
بی آنکه تیری شوم
لای رشته های پیچ در پیچ جمجمه ها
و حس می شوم
بی آنکه کسی باشم
من اینجام
خواستم بگم ذوق نکنید
حالا حالاها از دستم خلاصی ندارید
برمی گردم
![]()
![]()